.•. ســـــ.ین مثـل سـ لااااااااااااام .•.
![]()
یه عمره با خودم میگم خدارو شکر که خوشبخته
خدارو شکر که خوشبخته چقدر این گقتنش سخته
+ 28اسفند نوشت.. عیدهمگی مبارک :)
![]()
از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم
خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم
سیلی هم صحبتی از موج خوردم سخت نیست
..
صخره ام هر قدر بی مهری کنی می ایستم
تا نگویی اشک های شمع از کم طاقتی است
در خودم آتش به پا کردم ولی نریستم
چون آینه ،حیرت صدبرابر میشود
بی سیب خودرا شکستم تا ببینم کیستم
زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست
کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم
![]()
آری تو راست میگویی آسمان مال من است پنجره ، فکر، هوا ، عشق ، زمین ، مال من است
اما سهراب تو قضاوت کن..... بردل سنگ زمین جای من است!!!
من نمیدانم که چرا این مردم ، دانه های دلشان پیدانیست.
صبرکن ای سهراب...!!! قایقت جادارد...!؟؟ من هم از همهمه ی داغ زمین بیزارم
![]()
![]()
![]()
![]()
آقا اجازه مبحث امروز ما خداست
توضیح می دهید که جای خدا کجاست؟
قرآن نوشته او همه جا هست و مادرم
اصرار می کند که کمی قبله سمت راست
من جمعه می روم لب دریا ، کنار آب
............آ نجا نماز جمعه زلالست ، بی ریاست
کاج همیشه سبز که بیرون مدرسه
استاد درس دینی و قرآن بچه هاست
آقا شما حقیرترید از سؤال من
این درس ، نان خشک سر سفره ی شماست
من ساکتم ، دبیر به من صفر می دهد
شاگرد تنبلی که حواسش پی خداست
![]()
![]()
با استکان قهوه عوض کن دوات را
بنویس توی دفتر من چشم هات را
بر روزهای مرده تقویم خط بزن
وا کن تمام پنجره های حیات را
...
خواننده ی کتیبه ی چشم و لبت منم
پر رنگ کن بخاطر من این نکات را
ما را فقط به خاطر هم آفریده اند
آن گونه که خواجه و شاخ نبات را
نام تو با نسیم نشابور می رود
تا از غبار غم بتکاند هرات را
یک لحظه رو به معبد بودائیان بایست!
از نو بدل به بتکده کن سومنات را
حالا بایست! دور و برت را نگاه کن
تسخیر کرده ای همه کائنات را
تا پلک می زنی، همه گمراه می شوند
بر روی ما مبند کتاب نجات را ...
![]()
![]()
دیشب باران قرار با پنجره داشت
روبوسی آب دار با پنجره داشت
یک ریز به گوش پنجره پچ پچ کرد
چک چک چک چک ، چکار با پنجره داشت
قیصر امین پور
![]()
شعر حمید مصدق:
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
جواب زیبای فروغ فرخ زاد:
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را...
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
![]()